مير تقي الدين كاشاني

184

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

تا داغ تمنّاى تو بر جان دارم * چون زلف تو خاطر پريشان دارم تا خو به غم تو نامسلمان دارم * چون چشم تو كافرم گر ايمان دارم * * * جان در شب هجر پيچ‌وتابى دارد * وز هستى خويشتن عذابى دارد دل چون من غم رسيده بىسامان نيست * گر هيچ ندارد اضطرابى دارد * * * ايمان ز رخ نگار ما مىبارد * كفر از سر آن زلف دوتا مىبارد اى فتنه به گرد چشم آن شوخ مگرد * بر خويش ببخش ازو بلا مىبارد * * * اى دل كه هلاك چشم جانان منى * خونابه‌كش ديدهء گريان منى از روى نياز نيم‌جانى كه تراست * گر در ره او فدا كنى جان منى * * * آغشته شفق به خون دل گرديده * با چرخ ز جور منفعل گرديده نىنى به رخ تو كرده مه دعوى حُسن * در دعوى او فلك خجل گرديده * * * آن‌كس كه ز روى تو گلستانى ساخت * در سينهء من دوزخ سوزانى ساخت بهر دل من كه يوسف مصر غم است * در هر شكن زلف تو زندانى ساخت * * * اى غم تا كى انيس ما خواهى بود * اندر دل زار مبتلا خواهى بود آن روز كه ما و دل نباشيم بگو * چون خواهى زيست ، در كجا خواهى بود ؟ * * * آن شوخ كه كرد عزم نخجير و برفت * وز عاشق خويش گشت دلگير و برفت تا جان ز وداع او برآيد ز بدن * يك چشم زدن نكرد تأخير و برفت * * *